خرید بک لینک
چهرها دیدم همه گلگون بودحرفها در سینه ایی محزون بود قصه ی شیرین و فرهاد راببیناصل قصه داغِ یک مجنون بود هرچه میگویم زبانِ عشق بُوَدآخر هر قصه ایی افسون بود عشق درمان میکند دردِ مرااین طبیب درمانِ اَندَروون بود هرکه را دیدی فغانی میکنددیده اش برناکسی مظنون بود عاشقان شب زنده داری میکنندسخت باشد هرکه غم افزون بود هرکجا گشتم ندیدم خنده روهردلی دیدم تمامش خون بود هفت خوانِ عشق رامن خونده امخوان به خوان رفتم ناموزون بود راهِ عشق درسینه ها پیدا شدهآنچه بود درپیش و پیرامون بود قصه ی ادریس به پایان میرسدگر مرا دیدی بگو هامون بود سرآینده ادریس حیدری + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16

برچسب: گلگون, نویسنده: النا شاکری تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 4:02

اَمان از آه مظلومی که از سینه بُرون آید فغان از ناله و آهی که ازعمقِ دُرون آید خداوندا بزن برسینهِ ظالم خرابش کن چه بهتر خشم و نفرین و عذاب تو کنون آید عجب صبری خدا داردکه می بیندغمِ مظلوم ولی آرام و ساکت بنگرد اشک از عیون آید دلی ساده نگاهی گرم و گیرا دروجود اوست که مظلوم باهمه صبرش ازآن دارالفنون آید خداوندا نگیردآهِ مظلومی که ویران میکند دنیا مصیبت ها بریزد بر زمین آتش فزون آید بترس ظالم که روزی پس دهی کردار ناشایست خدا میگیردازتویک عزیزی راکه چشمانت به خون آید چقدر سرمستِ این پست ومقام و جاه و تختی نمی دانی که مال و عمر و ثروت سرنگون آید سکوتم را ببین یارب نخواه با یک کفن آتش بیندازم که

برچسب: مظلوم,ظالم, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

تاریکی هنگام سحرازدیده پنهان میشود باساغرِ میخانه ای دردِ تودرمان میشود دل را به ساغرداده ام من تاسحرآشفته ام بعدازسحرباساغر و این دل،،گریان میشوم بادل سخنها دارم ومن تاسحرلب تشنه ام هرگزنمی نوشم ازآن ساغرکه خواهان میشوم امشب من و این ساغر و دل هردونالانیم ولی وقتِ سحر آسوده ایم چون درد آسان میشود یک شب بیا،،دستی بزن بر این دلِ تنها برو ای ساقیِ ساغرفروش تاجانِ جانان میشوم دل رابه هرکس میدهی صبحِ سحر نزدیک شد گرلحظه ای غافل شوی اشکی به دامان میشوم با اینکه می آید سحرحالی نمانده در دلم بااین دلِ رسوای خود بر یار مهمان میشوم ساغر نمیخواهد دلم نورِ الهی را ببین فردای محشر را ببین خورشیدِ تابان

برچسب: سحرباساغرودلسه,کلمه,تکراری,درهردوبیت, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

لبخند تو عشق است ولی با همگان نه ...با ما به از این باش ولی با دگران نه ...! توزنده به عشقی در این واده سفرکنبا اهل دلان باش،، با بی خبران نه عاشق به کسی باش،که لایق بجهان استروزی خورِ عشق باش،، روبَه صفتان نه صیاد فراوان ،،، طعمه نتوان بودتو طعمه ی عشقی،،آن لقمه سگان نه مَحرم نتوان بود،، بر ناکسِ بد دلخوبان جهان باش،، ولگردشبان نه یک باطن زیبا،،اَرزد به جهانیفایده نکندهیچ،،اَبروی کمان نه بر یار نظر کن ،،با چشم بصیرتچون دیده بدبین باظن وگمان نه چون عشقِ الهیست،،سرلوحهِ عشاقباحضرت حق باش،، عشاق جهان نه ادریس،، پیامبر بودمن شاعر آوارههردو به فلک باشیم بَر دََهر گِران نه سرآینده شعرادریس حیدری

برچسب: بیخبران, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

(در عشق خوشا مرگ که ناب است) از مرگ نترسید که آن خوردن آب است به کجا میروی آخر نَبُود راه گریزی با عشق نشین چون که به کام است گرطالب فیضی نظری سوی سما؛ کن غافل بشوی عاقبت کار به دام است درکنج خرابات نتوان یافت دلی را آنجا همه آلوده به ساقی وبه جام است در میکده آری سخن عشق زیاد است اما همه در بیخبری نعشه وخام است درمسجد ومحراب نشین بهرِ خودت باش آن واعظ مسجد نکند در پی نام است اصلا نه به میخانه ومسجد نه خرابات یک گوشه نشین دست دعاگیرکه ناب است یک خلوت عشاق بکن تا که خدا هست بهتر زشراب و می و میخانه که جام است اِدریس که هر شب بکُند ذکر دعایی دانسته که دنیا بنظر حیله و دام است ادریس حیدری + نو

برچسب: مسجدومحراب, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

(از ازل رنگ لبت روی شراب افتاده است دلم از نی شکرِتازه ،، به آب افتاده است) حالت مستی به چشمانت شرر بارم نمود وقتی میبینم به گیسو پیچ وتاب افتاده است ساغری مینوشم از کنج لبِ مِی گونه ات آن زمان که روی تودرآب وتاب افتاده است شب کنارِ برکه می بینم رخِ زیبای تو چهره ات بانورماهی،بازتاب افتاده است عاشقان شب زنده داری میکنندباروی تو عاشقِ شبگرد را خانه خراب افتاده است دلبری کردی ندانستی چه با ما میکنی عاشقِ دیوانه ای فکر سراب افتاده است بگذر از این عالم ایهام و از پیشم برو این فروغلتیده در خون شراب افتاده است باکه میگویی سخن ادریس برخیز از میان سینه ات یک آتش از تیرشهاب افتاده است ادریس حیدری +

برچسب: خون,شراب, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

پنجشنبهِ ِ دیگرشد این دل غمین باشد بر یاد عزیزانم این سینه حَزین باشد آنها به بهشت باشنداینجا منِ افسرده خوبان جهان یکجا درخُلد برین باشد بهترکه مرا اینجا پیوند به خدا باشد تا پا بِنِهَم آنجا سنگین و وَزین باشد خیرات کنم هرچه،،،اندوخته ای دارم پرونده من آنجا لبریز همین باشد آنها که سفرکردند باعشق نظر کردند گفتند در این دنیا بایدکه چنین باشد بگذار که برگردم یارب به سرای خود شیطان لعین اینجا دائم به کمین باشد اینجا همه نیرنگ و دلها به صدرنگ است آنجا که بهشت توست انسانِ امین باشد نه حیله و نیرنگی نه زهد و ریا جنگی آنجا همه انسانند بردل که یقین باشد یارب نظری بر من از عشق الهی کن اِدریس نمیخواهد ب

برچسب: پنج,شنبه, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

ای دل خبر داری توازاین دیده نم دارمن بایدببیندیک طبیب این سینه تب دار من اُفتان وخیزان میرود این عاقلِ درمانده سر دیوانه پندارن مرا با دیدن رفتار من درمان نمی خواهم بیا بالین سرتابنگرم منت گذار در کلبه ام بر دیده بیمار من یک شب بده دستان خودآرامشِ جانم توی جای دگر پیدا نشدهمچون تویی راز دار من این جان ناقابل فدای ....قدِ رعنای تو باد بایدکه هر روز بنگرم، برآن گلُ و گلزار،،من راهَت جدا با دیگریست امابگو یادت کجاست؟ هرگز خیال بد نکن تا بنگری کردار من وصف خیالت رابه شعرآورده ام هرشب بیا بفرس خیالت را شبی ،،بردیده ی بیدار من صدچین به گیسویت زدی ماهی شدی ای نازنین دیگر نمیخواهد مپوش آن پیرهن گلدا

برچسب: وصف,خیال, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

کاش این گل گفتنای آدمالحظه ای بوی حقیقت میگرفت. کاش این تزویر و نیرنگ و ریالحظه ایی رنگ شریعت میگرفت کاش این دلها که دورند از خدالحظه ای چشم بصیرت میگرفت دین و قرآن و خدا آخر یکیستکاش کافر را نصیحت میگرفت هرچه داریم از زمین بگرفته ایمکاش الهام از طبیعت میگرفت یا که در عشق و رفاقت یا صداقتهرکسی در عشق سبقت میگرفت کاش دُکانی برای عشق بودکینه ها پس زآن محبت میگرفت بداهه ادریس + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:5 توسط ادریس حیدری ششجوان |

برچسب: کاش, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

... صبحت بخیرعزیزم ... صبح است بیا تا غزلی ساز کنیم سفره ایی نان بیاور عسلی باز کنیم چارمین روز که آغازشودبادل خوش یاعلی گوی که روز دگر آغاز کنیم این نسیمی خنک و روح افزاست پیشِ آن دلبر شیرین دمی آواز کنیم چه کسی بهتر از آن هُدهُد مست خنده وشادی ومستی بِهَم ابرازکنیم نه به تایلند و نه اَزمیر و نه تگزاس اگرم شد سفری مکه به حجاز کنیم نشدم رفت به آنجا غمی نیست میشودیک نظر از دور اعجاز کنیم رفعِ حاجت رهِ دور هیچ نیاید بکار به نمازِ سحری رفعِ خطرساز کنیم ادریس حیدری + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 8:55 توسط ادریس حیدری ششجوان |

برچسب: صبح,بخیر, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

گروه شعرِ ششجوان کاش این گل گفتنای آدمالحظه ای بوی حقیقت میگرفت. کاش این تزویر و نیرنگ و ریالحظه ایی رنگ شریعت میگرفت کاش این دلها که دورند از خدالحظه ای چشم بصیرت میگرفت دین و قرآن و خدا آخر یکیستکاش کافر را نصیحت میگرفت هرچه داریم از زمین بگرفته ایمکاش الهام از طبیعت میگرفت یا که در عشق و رفاقت یا صداقتهرکسی در عشق سبقت میگرفت کاش دُکانی برای عشق بودکینه ها پس زآن محبت میگرفت ادریس + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 8:59 توسط ادریس حیدری ششجوان |

برچسب: رنگ,شریعت, نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت: 4:29

صفحه بندی